تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" دلها"

به یاد لحظه های بی تکرار من و تو ،  این دل شکوه دارد...

به سراغ من دگر کسی نمی آید ،  چه رسد که آهسته

مخمل نازک تنهایی من در خطر است

کارم از لمس عطر زیستن گذشته است

 دیگرنفسی نیست

باید بار سفر بست که پایان سفر در راه است

چشمانت را باز کن

همه جا را ببین  ، حتی پشت سرت را

که در این اطراف ، سنگ برای شکستن دلها بسیار است

چه کسی می گوید که در این عمر وسیع وقت بسیار است...

لحظه ها میگذرند

چه کسی می گوید : سفر باید کرد؟

 وقت سفری نیست

چه کسی می گوید که لبخند زیباست...؟

دو سه سالی است که خنده رفته...

چه کسی می گوید: دفتر نقاشی ها زیباست؟

دفتر من که به رنگ شبهاست...

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

 

" ناگهان چقدر زود دیر می شود "

 

پای من کمی با ما راه بیا

که در این قصه رنج پا کم آورده ام

حس غریبی است بی هم نفس دویدن

نفس کم می آید

ستون باید زد بر میان قلبها

تا نشکند با هر باد این خانه احساس

صدایی از عمق سینه ام می گوید:

 که ای دلها ؛  چرا سنگ شده اید؟

ای فریاد ؛ سکوتت به چه معناست؟

ای قلب ها ؛ این فراق دلدارها از چیست؟

ای عشاق  ؛  پس چرا تنهایید؟

ای پل رودخانه قدیمی ما ؛  تو چرا شکسته ای؟

تو ای کلبه چوبی وزیبای احزان ما ؛  چرا فرو ریخته ای؟

و من برای پاسخ به این سؤال ها نفس کم می آورم...

و تو ای  دنیـــــا ؛

حالا می فهمم که  چقدر زود دیر می شود. 

...

ببار ای دل بارانی

پایان نزدیـــــــک است.

سید محمد موسوی

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" قلک بچگی "

 

به گذشته های دورم برمی گردم، به دفتر خاطراتی که اندک روزی دیوار تکیه گاهی بود.

به روز های پر ز خاطره های ارزشمند و بی بدیل گذری می اندازم.

به دورانی می روم که پر بود از طراوت و زیبایی و هر روزش اینچنین بود.

از خواب شیرین کودکی بر می خواستیم و با دنیا دنیا آرزو به تماشای طلوع می نشستیم.

در اندیشه چه بودیم و اکنون در فکر چه هستیم؟

به کدامین منظور زیستن را بهانه کرده ایم.

کاش قاب زندگی مان ترک نخورد... تا در این چند روز به تصویری تاریک بر نخوریم.

تو ای قطار زندگی کمی آرام تر برو من جا مانده ام..

جوانی ام را می خواهم..

جوانی ام را می دهم تا قطره ای از کودکی ام نصیبم شود.

کاش قلک بچگی ام را پس دهند.

محتوایش مال آنها ، خودش را می خواهم.

ای دنیا...ای مردم...ای دلها...

حراج است...

حراج جوانی...

 

تازه شو ای گل بهارت آمده                   دوره غمهای تو سر آمده

چون گلستانی شود دنیای تو                موسم ایام خوبت آمده

 

                                    سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" گاهی نگاهی کن آقا "

 

تو ای مهتاب شبانه ، بیا به به سمت این خانه

مرا غرق طراوت کن ، دل برایت شد پروانه

 

هستی تو ناجی دنیا ، می آیی روزی تا فردا 

قلبم گواهی می دهد ، من هستم غرق تمنا

 

بابن الحسن(عج) گل زهرا ، گاهی نگاهی کن آقا

منتقم آل طه(ع) ، بهترین یوسف دنیا

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٩ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"خیلی عوض شدی"

 

داره دیگه تموم میشه ، قصه عاشقی ما

خیلی برام سؤال شده ، جدایی من و شما

 

یادمه که یه روزی تو ، میگفتی می میرم برات

میگفتی خیلی عاشقی ، میگفتی قربون چشات

 

 یادمه که یه لحظه هم ،  تنها نمیذاشتی منو

آخه میگفتی واسه من ، قصه دل تنگ شدنو

 

خوب یادمه چه روزای ، قشنگی داشتیم دو تایی

اما حالا من موندمو ،  غم و یه دنیا تنهایی

 

خیلی عوض شدی گلم ،  شاید تو تنها نباشی

شاید تو این دنیای بد ،  تو با همه تنها باشی

تقدیم به همه کسانی که طعم تنهایی را تجربه کرده اند

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٩ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"با تو می شد "

با تو چه قصه هایی می شد که نوشت

از تموم لحظه های سرنوشت

با تو می شد که نوشت از نو برای سرنوشت

به دقیقه های در کنار تو

به گذشته های خوبم می اندیشم

به تو و خاطره هایت

به صدایت ، به  نگاهت ، به تمام قصه هایت

به طلوع آن غروبت ، به دقیقه های خوبت

به تو می اندیشم...

به تو ..

سید محمد موسوی



  • بهاران دانلود | کوفه