تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" فرصته عاشقی کمه "

اگه زندگیت پر از رنج و غمه

سخت نگیر فرصته عاشقی کمه

یه روز تموم میشه فرصت دیدن

می رسه هجرت و وقت پریدن

یه روز تنها می شی فقط میخندی

باید بار سفر تنها ببندی

یه روز بیدار میشی که دیگه دیره

همون موقع دلت خیلی می گیره

تموم عمر ما فقط یه آهه

به خدا زندگی خیلی کوتاهه

یادته توی شعرای قدیمی

می خوندیم که ز یکدیگر نمانیم

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

و گر نه ما چنینیم و چنانیم...

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" ناگهان پیر می شویم "

 

مثل یک شمع

چو یک سرو

و همچون درختی سر سبز

از کودکی به جوانی می رسیم

قد علم می کنیم

کسی می شویم

به پوست خود نمی گنجیم

ولی همین که به سراشیبی زندگی می رسیم

ناگهان پیر می شویم

شمع مان آب

سرومان خشک

و درخت زندگی مان بی برگ می شود

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" نا گفته ها "

نا گفته ها یم را بر کاغذی کوچک نوشتم

نا خواسته قلم  نام تو آورد

ناگه، به درد آمد کاغذ های دفتر

به زیر این قلم آهی کشید و

نمی دانم چه شد دیگر از آن پس...

نوشتم اینچنین بر روی کاغذ:

قلم بر کاغذ خشکیده ،  تر شد

به راه افتد رود قصه هایم

تو میدانی ز درد در درونم؟

تو میدانی که با غم من چه کردم

و میدانی سراپا آه و دردم؟

و کاغذ پاسخی در بر نداشت و

فقط گفت که دیگر جا ندارم

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"فردا نزدیک است"

گاهی الکی راه میروم تا ببینمت

گاه بیخودی داد میکشم

که اگر کسی نشنید صدایم را

صدای خود را شنیده باشم

به راهم ادامه می دهم

می دانم که آخر این جاده مقصد است

عجب تماشایی است آخر هر قصه

کمی خوب ، کمی نه

نانوشته هایت را به من بسپار

مینویسم هر آنچه ننوشته ای

فردا نزدیک است...

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"نازنین"

کوچه به کوچه اومدم

دنبال رد پای تو

از ته دل صدا زدم

که این دلم هدیه به تو

 

تو بارون خیابونا

دلم واست  تنگه ببین

واست همیشه میخونم

تو قلبمی ای نازنین

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"به چه می اندیشی "

به چه می اندیشی؟

به جهانی که پر از درد دل است..

کار آخر جهان خاک و گل است...

به چه می نازی تو؟

به تمام اعتباری که به صندوقچه انداخته ای..

که تمام  دارایی ها ،

و همه ...

تشنه یک حرف دل است.

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 سلام به همه خوانندگان این وبلاگ؛

مطلب زیر رو به طور اتفاقی نوشتم که امیدوارم خوب باشه...

روزگارم بد نیست

ابتکارم عالی است

وطن امروز به دست توست جوان

اعتمادم به افکارتو ای همشهری

هفت صبح آفتاب از شرق است

و رسالت ندهم من از دست

که خراسان کعبه ملت ما

و قدس قبله دوم ماست

سیاست روز فرهنگ آشتی است

آرمانم به کیهان خداست

اطلاعات نشان از این است

که تهران امروز پایتخت ایران است

و سرانجام...

روزگار رفت و رفت،

اکنون نگاه ها همه به جمهوری اسلامی است.

 

تقدیم به همه همکاران مطبوعاتی کشور

سید محمد موسوی

 


 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

« دوستت دارم »

قشنگه با تو زندگی قشنگه

تموم لحظه هاش یه جوری زیباست

نم نم بارون میزنه به خونه

دلت یه جورایی شبیه دریاست

دل دیگه داره پیر میشه می دونی ؟

منم دیگه مثل ابر بهارم

اگه بخوای خوب میتونی بفهمی

واست یه عمریه دارم می بارم

شبا به یاد تو می بارمو، تو

همش میگی دیگه دوسم نداری!

خدا چقدر رسم زمونه سخته

برگ خزون بشی همش بباری

دوستت دارم ، بازم بهونه داری؟

 

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" یکی بود یکی نبود "

ساعت 7 صبح بود.

صدای تلفن خونه به صدا در اومد.

انگار توی وجودم قیامت بود «  الو ...الوو... »

از بیمارستانی که مادر اونجا بستری بود تماس گرفته بودن.

 یکی گفت :بزرگتر خونه هست؟گفتم :بله.

پدر با حالتی گوشی رو از دستم گرفت و رفت.

گفتم: کجا میری؟

گفت: زود با خاله بیا بیمارستان و رفت.

ساعت 30/8 9 شد .

من و خاله با هم رسیدیم بیمارستان.

اما ..  چه فایده  ..

من بودم ، پدر بود ، مادر نبــــود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

مادر، خاطرت تا ابد در سینه ام جاودان است...

به یاد مادرم-اسفند 1382

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

« وَقَالَ  رَبُّکُمُ  اُدعُونِی  أَسْتَجِب ْ لَکُـــمْ  إِنَّ  الَّذِینَ  یَسْتَکْـــبِرُونَ  عَنْ  عِبَادَتِی  سَیَد خُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ»

" و خدای شما فرمود که مرا (با خلوص دل) بخوانید تا دعای شما را مستجاب کنم و آنان که از دعا و عبادت  من اعراض و سرکشی کنند زود با ذلت و خواری در دوزخ شوند. "

سوره مؤمن(غافر)-آیه 60

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"  دست کریمانه"

این پرنده کوچکت با دست کریمانه تو می پرد از کوچه های گمراهی و با نگاهت پر می گشاید به محله های آبادی.

پروردگارا ؛  گویی برای هر برگ از دفتر زندگی مان جمله ای کنار گذاشته ای.

پروردگارا ؛ ماهی خسته ز دریا هستم

به تمنای به دریای تو افتادن خود بنشستم.

و سرانجام بدون عشقت

ویران شود خانه تنهایی این وابسته

که به تو دل بسته..

 

***

دست تو نا پیداست

دست من کوتاه است

با همین کوتاهی

رو به سویت ای دوست

حاجتم بسیار است

بخششت بی پایان

تا به اقیانوس ها

شایدم آنسوتر...

سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

 

" زندگـی "

من که با تو می رســم به آسـمونا

تا طلوع صبح روشــن صداقــت

حالا چی شده میخوای بری از اینجا

من تو رو دوستت دارم تا بی نهایت

 

ای صدای خسته از چی گله داری

تموم روزات مثه شبــــا سیاهه

منتظر می شینم اینجا تا بیایـــی

دیگه زندگی واسم فقط یه آهــه

 

                                                 سید محمد موسوی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۸ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

"برگ"

برگ خشکیده و زردم

همچو ابری تک و تنها

و گناهم این است:

" نگاهی به خورشید کردم "

 

مرهم من کجاست؟

او به تنهایی من پی برده

و در این نزدیکی،

قصه من ترک ها خورده..

 

آه چقدر خشک شدم

کمی خسته، پژمرده و بی تاب

کاش بهارم آید

که نمیرم اینجا

من دگر آب شدم ...

سید محمد موسوی



  • بهاران دانلود | کوفه