تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

عزیزان می روند نوبت به نوبت...

دل نوشته های من:

حدود یک سال از مرگ پدر بزرگ می گذشت. بعد از آن اتفاق ناگوار که برای پدربزرگم افتاد و در یک سانحه رانندگی عمرش را به شما داد ، تنها شدن مادربزرگ داستانی شد برای خودش...

خانه ی بی پدربزرگ را تا به حال تصور نمی کردم و هر بار که به آنجا می رفتم بوی دست های او به مشام می رسید. وقتی به کنار باغچه اش می رفتم این حس بیشتر و بیشتر می شد. خاطره های کودکی ، شعر ها و داستان هایی که برایمان می خواند ، حدیث هایی که او یادمان می داد و ... همه و همه در جای جای منزل او در ذهنم باز پخش میشد.

اما جانم برایتان بگوید که : خانه پدربزرگ ما بی او دیگر شده بود فقط خانه مادربزرگ ؛ یکسالی می شد که مادربزرگ در فقدان همسرش بی جان شده بود. او تنها شده بود. این روزها برای مادربزرگ گذشت و گذشت تا جایی که کسالت دامن او را هم گرفت.

تقریبا دو ماه پیش بود که مادربزرگ را برای مداوا و معالجه از قم به تهران آوردند. در این مدت بیمارستان امام خمینی (ره) میزبان او بود.چند هفته ای به عیادتش می رفتیم تا این که او را مرخص کردند و او به شهرش بازگشت. یک شب بعد از آن روزها حال او وخیم شد. وقتی از خانه مادربزرگ با من تماس گرفتند دلم زیر و رو شد. گفتند اگر می خواهی مادربزرگ را ببینی زود خودت را برسان. حالش زیاد خوب نیست. حتی گوشی تلفن را به او دادند و او دو سه کلمه ای با من صحبت کرد.

چند دقیقه بعد مجددا تماس گرفتند و گفتند که حالش بهتر شده و اگر می خواهی صبح زود خودت را برسان.من هم نرفتم ... نه اینکه نخواهم بروم ... نه ... نگذاشتند و گفتند که شب حرکت نکن.

صبح روز بعد هوا گرگ و میش بود که پدر با من تماس گرفت . با صدایی لرزان گفت : مادربزرگ هم رفت... دنیا روی سرم خراب شد... شرمنده مادربزرگ شدم...

سید محمد موسوی



  • بهاران دانلود | کوفه