تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی
من همینم ، که هستم...

دل نوشته های سید محمد موسوی(من):

طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدم و خیلی زود خودمو به مترو رسوندم. رسیدم به محلی که قرار بود به قولی اونجا واسه کار کردن موندگار بشم.البته بعد از تایید مسئولین اونجا... تقریبا 3 ماه بود که برای کار آموزی به یه موسسه میرفتم. اما از بد روزگار ما یه آدم خیلی بد به پست ما خورده بود و از قرار معلوم قصد کشتن ما رو داشت. کشتن نه اینکه بخواد ما رو به قتل برسونه، ولی در مجموع اونقدر کار می ریخت رو سر من که شب وقتی می رفتم خونه همه قربون صدقه ام می رفتند.

از خودم تعریف نمی کنم اما آدمی هستم که اگه بخوام کاری رو یاد بگیرم ، خیلی استعداد دارم... لا مصب مخ نیست که... برج ایفله... حالا... یادمه هر کسی که برای کار آموزی به اونجا می اومد بعد از دو یا سه هفته سر به فرار می گذاشت  و می رفت. بعد از 4 ماه یکی از مسئولین عالی رتبه اونجا اومد پیشم و گفت شما قراره برای کار اینجا بمونی... خیلی خوشحالم کرد و تازه گفت که برای تقدیر از اینکه کار رو خیلی زود و خوب یاد گرفتی و مثل کسایی که 15 یا 20 ساله اونجا کار می کنن هستم ، قراره یه مبلغی رو به من اهدا کنند. من هم به اون بنده خدا گفتم : من همینم ، که هستم... با کلی خوشحالی رفتم خونه و باقی ماجرا... خلاصه من ذوق مرگ شدم....



  • بهاران دانلود | کوفه