تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

 

" ناگهان چقدر زود دیر می شود "

 

پای من کمی با ما راه بیا

که در این قصه رنج پا کم آورده ام

حس غریبی است بی هم نفس دویدن

نفس کم می آید

ستون باید زد بر میان قلبها

تا نشکند با هر باد این خانه احساس

صدایی از عمق سینه ام می گوید:

 که ای دلها ؛  چرا سنگ شده اید؟

ای فریاد ؛ سکوتت به چه معناست؟

ای قلب ها ؛ این فراق دلدارها از چیست؟

ای عشاق  ؛  پس چرا تنهایید؟

ای پل رودخانه قدیمی ما ؛  تو چرا شکسته ای؟

تو ای کلبه چوبی وزیبای احزان ما ؛  چرا فرو ریخته ای؟

و من برای پاسخ به این سؤال ها نفس کم می آورم...

و تو ای  دنیـــــا ؛

حالا می فهمم که  چقدر زود دیر می شود. 

...

ببار ای دل بارانی

پایان نزدیـــــــک است.

سید محمد موسوی

 



  • بهاران دانلود | کوفه