تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سید محمد موسوی

 

" یکی بود یکی نبود "

ساعت 7 صبح بود.

صدای تلفن خونه به صدا در اومد.

انگار توی وجودم قیامت بود «  الو ...الوو... »

از بیمارستانی که مادر اونجا بستری بود تماس گرفته بودن.

 یکی گفت :بزرگتر خونه هست؟گفتم :بله.

پدر با حالتی گوشی رو از دستم گرفت و رفت.

گفتم: کجا میری؟

گفت: زود با خاله بیا بیمارستان و رفت.

ساعت 30/8 9 شد .

من و خاله با هم رسیدیم بیمارستان.

اما ..  چه فایده  ..

من بودم ، پدر بود ، مادر نبــــود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

مادر، خاطرت تا ابد در سینه ام جاودان است...

به یاد مادرم-اسفند 1382

 



  • بهاران دانلود | کوفه