یکی بود یکی نبود

 

" یکی بود یکی نبود "

ساعت 7 صبح بود.

صدای تلفن خونه به صدا در اومد.

انگار توی وجودم قیامت بود «  الو ...الوو... »

از بیمارستانی که مادر اونجا بستری بود تماس گرفته بودن.

 یکی گفت :بزرگتر خونه هست؟گفتم :بله.

پدر با حالتی گوشی رو از دستم گرفت و رفت.

گفتم: کجا میری؟

گفت: زود با خاله بیا بیمارستان و رفت.

ساعت 30/8 9 شد .

من و خاله با هم رسیدیم بیمارستان.

اما ..  چه فایده  ..

من بودم ، پدر بود ، مادر نبــــود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

مادر، خاطرت تا ابد در سینه ام جاودان است...

به یاد مادرم-اسفند 1382

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
شیما

سلام من بعضی از پست هاتون خوندم.. خوب مینویسید.. برای مادرتون هم آرزوی بهشت و برای خودتون صبر...

سهیلا

[گریه]چقدر سختی کشیدی دوست گلم.[گل]

مهدي

محمد جان سلام انشا اله روحشون قرين رحمت باري تعالي باشه. منتظر دلنوشته هاي شاد از لحظه هاي شيرين زندگيت هم هستيم. سرافراز باشي.

نفس

سلام خداقوت آره یکی بود یکی نبود......................... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. سرنوشت این بوده. چی بگم؟ ای خداشکرت.... خدارحمت کنه[گل]