عزیزان می روند نوبت به نوبت...

عزیزان می روند نوبت به نوبت...

دل نوشته های من:

حدود یک سال از مرگ پدر بزرگ می گذشت. بعد از آن اتفاق ناگوار که برای پدربزرگم افتاد و در یک سانحه رانندگی عمرش را به شما داد ، تنها شدن مادربزرگ داستانی شد برای خودش...

خانه ی بی پدربزرگ را تا به حال تصور نمی کردم و هر بار که به آنجا می رفتم بوی دست های او به مشام می رسید. وقتی به کنار باغچه اش می رفتم این حس بیشتر و بیشتر می شد. خاطره های کودکی ، شعر ها و داستان هایی که برایمان می خواند ، حدیث هایی که او یادمان می داد و ... همه و همه در جای جای منزل او در ذهنم باز پخش میشد.

اما جانم برایتان بگوید که : خانه پدربزرگ ما بی او دیگر شده بود فقط خانه مادربزرگ ؛ یکسالی می شد که مادربزرگ در فقدان همسرش بی جان شده بود. او تنها شده بود. این روزها برای مادربزرگ گذشت و گذشت تا جایی که کسالت دامن او را هم گرفت.

تقریبا دو ماه پیش بود که مادربزرگ را برای مداوا و معالجه از قم به تهران آوردند. در این مدت بیمارستان امام خمینی (ره) میزبان او بود.چند هفته ای به عیادتش می رفتیم تا این که او را مرخص کردند و او به شهرش بازگشت. یک شب بعد از آن روزها حال او وخیم شد. وقتی از خانه مادربزرگ با من تماس گرفتند دلم زیر و رو شد. گفتند اگر می خواهی مادربزرگ را ببینی زود خودت را برسان. حالش زیاد خوب نیست. حتی گوشی تلفن را به او دادند و او دو سه کلمه ای با من صحبت کرد.

چند دقیقه بعد مجددا تماس گرفتند و گفتند که حالش بهتر شده و اگر می خواهی صبح زود خودت را برسان.من هم نرفتم ... نه اینکه نخواهم بروم ... نه ... نگذاشتند و گفتند که شب حرکت نکن.

صبح روز بعد هوا گرگ و میش بود که پدر با من تماس گرفت . با صدایی لرزان گفت : مادربزرگ هم رفت... دنیا روی سرم خراب شد... شرمنده مادربزرگ شدم...

سید محمد موسوی

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری سا

پدر مادر را ندیدم هرگز ... پدر پدر را آنقدر کوچه بودم که رفت مه تنها کلاه و عصایش در خاطرم مانده ... بی شک پدر بزرگ عزیزی ست که طعم شیرین داشتنش را هرگز نچشیدم مادر پدر را 13 سال پیش از دست دادیم اما مهربانی هایش هنوز لبخند را بر صورتم نقش می بندد ... مادر مادر تنها عزیزی ست که سایه اش یالای سرمان است ، این سال های تنهایی برایش سخت میگذرد ، همیشه میگوید تنهایی برازنده ی خداست ... تسلیت میگویم روحشان قرین ارامش

سمیرا و ماهی ها

وای خدا بیامرزدشون . تسلیت میگم . امیدوارم دیگه غم نبینی

nillofar

سلام شهادت حضرت فاطمه معصومه(ع) روبه شماتسليت ميگم .التماس دعا

مهتاب

خدا رحمتشون کنه زن و شوهرهایی که عاشق هم هستند دوری همدیگه رو بیشتر از یکسال دوام نمیارن. این رو مامانم میگفت وقتی مادربزرگم بعد یکسال از فوت پدربزرگم ما رو تنها گذاشت. ما اصلا انتظار نداشتیم صبح حالش بد شد بردنش بیمارستان ظهر نشده فوت کرد هنوز بعد 6سال برام تازه است!

سلام

وقت بخیر اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری . http://salamshokravi.persianblog.ir شکروی (◔◡◔)(◕‿◕)(◔◡◔)

يه نفر..

خواستم كلي حرف بزنم اما... تسليت مي گم.. تصورش حتي برام سخته...:|